bullets

چند ماهی سایت در دسترس خودم نبود. حالا که برگشتم متوجه شدم این نمایشنامه کوتاه را دوستی به نام حافظ تشکری ظاهرا در اهر اجرا کرده اند و دوستی هم در کامنتها در جستجوی مجوز اجرا بودند که من به سایت دسترسی نداشتم. شنیدم در سایت دیگری هم اجرای صوتی از این مونولوگ را. خواستم همینجا اعلام کنم هر اجرایی از این متن از نظر من آزاد است و نیازی به مجوز ندارد. ولی خبر اجرا را به من بدهید باعث شادی است چه در کامنت چه در ای.میل

ahosseinioun@gmail.com

یک مونولوگ بلندتر هم نوشتم به اسم گام معلق خفتگیر، کلیک کنید و بخوانید.

وو یک مونولوگ جدیدتر به نام  من و اژدها که همینجا کلیک کنید میتوانید بخوانید

این مونولوگ یک صفحه ای را یادم نیست سر کدام کلاس نوشتم، ولی به هر حال نتیجه حضور در کلاساست. شاید بازیگر این نمایشنامه کوتاه یک صفحه ای که اگر اجرا شود در حد یک میان پرده یک یا دو دقیقه ای یا در صورت گسترش پنج دقیقه ای بیشتر نیست، شاید همان استاد باشد که  بی مهابا حرف میزند و حرفهایش تک تک رشته های اعصاب را پاره میکند. قاعدتا باید سال 89 نوشته باشم این متن را یا 88، یا زمانی در همان ایام.

شلیک به تماشاچی

امین حسینیون

صحنه ی تاریک روشن می شود.

[وسط صحنه یک مرد جوان خیلی شیک و موقر ایستاده است و رو به تماشاچیان حرف میزند. قدش هم کوتاه نیست و حدودا میشود گفت خوشتیپ و جذاب است.]

بازیگر ـ با سلام به همگی،  در خدمت شمام، قصد بدی هم ندارم، مزاحمتی هم نیومدم براتون ایجاد کنم… سنگ کاغذ قیچی نتیجه نداد، مجبور شدیم گل یا پوچ برنده به جا بازی کردیم، ولی بازم نتیجه نداشت همه تقلب می­کردن… وقت زیاد داشتیم نقشه­ی ما خیلی سریع حاضر… ببخشید، نقشه چیه، هیچی ولش کن. بالاخره چون من قدم از همه کوتاه­تر بود من­و انتخاب کردن، ولی لعنت به هر کس قد کوتاهو را مسخره می­کنه، همه می­دونن درازا خنگ می­شن، فکر کردین چون بالاترین بهترین؟ دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست، جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است!  داشتم چی می­گفتم، آره، گفتن تو که قدت کوتاه­تره بهشون بگو، این شد که اومدم این طرف، بقیه­ی بچه­ها پشت سر شما هستن، خیلی هم جای خوبی هستن، یعنی این قسمتشو دقیق حساب کردیم، خیلی هم سر اینکه کجا بهتره و جا بهتره رو به کی بدیم وقت گذاشتیم! خیلی هم وقت گذاشتیم اما بازم من چون قدم کوتاهتر بود، خودم جا خوبا رو دادم به این درازا اومدم با شما مردم خوب و مهربان و شهید پرور حرف بزنم با صمیمیت و اخلاص، اگر بار گران بود رفتید، اگر نا مهربان بودید رفتید، البته می­دونم خیلیاتون خوشحال می­شید. ولی شایدم ناراحت شید، به هر حال نباید هرچی بهتون می­دن امضا کنید اون برگه­هایی که دم در امضا کردین رضایتنامه­هاتون بود، خلاصه چیز زیادی لازم نیست بگم، فقط برای کسایی که تو چند ثانیه­ی آخر براشون سوال ایجاد میشه که آخه چرا، اینو باید بگم که، علت خاصی نداشت، من شرمنده­ی شمام، من روم سیاهه پیش شما، خدا خودش ما رو ببخشه، ولی فشنگ اضافه اومده دیگه، اگه فشنگ اضافه بیاریم سال دیگه کمتر بهمون فشنگ می­دن، مثل بودجه­ی اداراته تقریبا، به هر حال حلال کنین مسئله کاریه دیگه، حتما درک می­کنین، فک کنین تو صف دفترچه بیمه بی نوبت پریدین جلو.  یا سبقت بی محل گرفتین زود برسین سر کار،  حق یارتون در دیار حق.

[مرد اسلحه اش را میکشد و به یکی از تماشاچیان شلیک میکند. خون می پاشد و تماشاچی روی زمین می افتد. نورموضعی می­رود. صحنه کاملا تاریک می­شود. صدای شلیک چندین مسلسل می­آید.]

پایان