تشبیه افسردگی به سگ سیاه همیشه دلخورم میکند، چون حسوحال گوگولی بودن به افسردگی میدهد. انگار موجودی است که میشود بهش قلاده زد و راهش برد، مثل سگ.
شاید بعضی افسردگیها واقعاً اینطوری باشند، کسانی هم هستند که واقعا دو ساعت دچار حالتِ افسردگی میشوند و بعد دو ساعت با دوستانشان معاشرت میکنند و حالشان خوب میشود، شاید افسردگیِ این آدمها واقعاً یک سگِ سیاه است و با دو تکه استخوان، یا یک عدد کروسان یا مثلا چایی در فنجان رام میشود…
شاید اصلا دوست دارند افسردگی را مثل یک حیوان خانگی کنار خودشان داشته باشند، برایش اسم بگذارند و هروقت لازمش داشتند صدایش کنند. شاید حتی بعضیها با این سگِ سیاه پز بدهند… خوش به حالشان.
اما جوری دیگری از افسردگی هم هست، این جورِ دومِ افسردگی تمام وجودت را احاطه میکند. نمیگذارد حرکت کنی، کاری میکند که دستت را نتوانی بالا بیاوری. راه نفست را میبندد، جوری که دم و بازدم برایت به چالش تبدیل شود. میدان دیدت را محدود میکند، مغزت را محدود میکند، اجازه نمیدهد برای پسفردای خودت برنامه بریزی، حتی نمیگذارد شب که در تخت خوابیدی به صبحانهی فردا فکر کنی!
درست انگار در اقیانوس قیر افتادهای و آرام آرام فرو میروی. باتلاق است. اگر غلط و اشتباه دستوپا بزنی زودتر فرو خواهی رفت. اگر هیچ کاری نکنی قطعاً فروخواهی رفت. تنها چیزی که نجاتت میدهد، عملیات حساب شدهی نجات است: یک نفر برایت طنابی بیندازد تا شاید، شاید، بتوانی خودت را آرام آرام بکشی بیرون…