پرش به محتوا

مغزم آشپزخانه‌ای است که بی سرآشپز مانده

مشتری‌ها در رستوران نشسته‌اند و هرکدام چیزی سفارش داده‌اند. یکی ترجمه‌ی شعر می‌خواهد، یکی ترجمه‌ی کتاب، یکی نمایشنامه می‌خواهد، یکی رمان، یکی داستان کوتاه. یکی شعر عاشقانه سفارش داده، یکی دربه‌در گرسنه‌ی ترجمه‌‌ی فرازی از اودیسه است، هرچقدر هم می‌گویم اودیسه اصلاً توی منوی رستوران مغز من جایی ندارد! به خرجش نمی‌رود. هیچکدام را هم نمی‌توانم از رستوران بیرون کنم، چون تمامشان شخصیت‌های خودم هستند. هرکدام از لحظه‌ای در زندگی‌ام آمده‌اند، وجوه خودم هستند.

یکیشان امینی است که ده سال پیش فلان فیلمنامه را بد نوشته و حالا دنبال اصلاحش است.

یکیشان می‌خواهد مجموعه داستانش را کامل کند و …

مشکل اینجاست که یکی از همین‌ها، یکی از همین من‌ها باید بلند شود، برود توی آشپزخانه و کلاه سرآشپزی را سرش بگذارد ولی افسوس، همه نشسته‌اند که غذا حاضر شود!

لعنتی‌ها این سفارشات را کی قرار است بپزد؟

دست‌ها آماده‌اند، چشم‌ها خودشان را صبح تا شب با خیره شدن به صفحه‌ی نمایش خسته می‌کنند. بدن خودش را با صندلی وفق داده، اما این کارگران خوش خلق و باوفای آشپزخانه، که سال‌هاست، بیش از بیست سال است، خودشان را در خدمت مشتری‌ها خسته و فرسوده کرده‌اند، نیاز به سرآشپز دارند.

امین‌های عزیز، ازتان خواهش می‌کنم یکی یکی بلند شوید، کمی داد و بیداد کنید و اگر دستور غذایتان را بلدید خودتان سفارش خودتان را حاضر کنید.

از من کار بیشتری ساخته نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *