تنگسیر

تنگسیر

این یادداشت هم قبلا در روزنامه اعتماد به شماره فلان که یادم نیست با عنوان “تفنگ برای شلیک است” منتشر شده است. ستایشی است از تنگسیر و قهرمانش زارممد تنگسیر، و توضیحاتی در باب اینکه چرا زارممد تنگسیر قهرمان است، مگر او چه میکند که شخصیت های این روزگار در داستان هایشان نمی کنند؟ تلاشم در این یادداشت پاسخ دادن به همین سوال است. برخی از گزاره های قاطعم در این یادداشت امروز به نظرم تردید برانگیز می رسند، ولی در مجموع هنوز با این یادداشت موافقم.

نقد تند ـ درباره تنگسیر

«تفنگ برای شلیک است.»

امین حسینیون             ahosseinioun@gmail.com

حامد اسماعیلیون در مصاحبه­ اش با اعتماد گفت:« چرا قیصر و ممد تنگسیری می‌رسند به کافه چی کافه پیانو؟» و بسیار سخت است آدم از قهرمان در داستان ایرانی حرف بزند و یاد «زارممد تنگسیر» نیافتد. تنگسیر نوشته­ صادق چوبک، یکی از رمان­های محبوب فارسی است، بسیار خوانده شده  و معمولا مورد علاقه­ خوانندگانش هم بوده است. اما چرا زارممد دوست داشتنی است؟ راس وینِ آنارشیست در 1903 نوشت:«جهان ستاینده­ جنگجوست. و بر سر جنگجوی پیروز تاج می­گذارد، گرچه راه او به شهرت و افتخار آغشته­ خون و اشک است.» قهرمان حماسه کسی بود که برای حفظ نظم موجود می­جنگید. اما در رمان، قهرمانی جدید متولد شد، مردی/زنی که علیه نظم موجود می­جنگد، همانطور که گوژپشت نتردام با کاردینال، یا پرنس میشکین با تمام محیط اطرافش. زارممد از این دسته است، و به این دلیل و دلایل دیگر دوست داشتنی است.

زارممد عمل قهرمانی انجام می­دهد. یعنی کاری می­کند که ما به هزار و یک دلیل انجامش نمی­دهیم، اما می­دانیم که درست است. در جای جای رمانِ تنگسیر مردم به تایید کار زار ممد برمی­خیزند:«دس مریزاد. خوب سزاش داد.» یا «کاشکی ده تا می­کشت.» یا «دیگه کسی به کسی ظلم نمی­کنه.» گویا مردم شهر منتظر کسی بوده­اند تا چنین کاری بکند و به همین اعتبار زارممد قهرمان است. وقتی می­گویم قهرمان، منظورم شخصیت اصلی، یا راوی نیست. منظورم آدمی است که عمل قهرمانی را انجام می­دهد. اما چرا؟ به خاطر اصولش. قهرمان اصولی دارد که از آنها نخواهد گذشت. صبرش که به سر برسد، دست به عمل می­زند و از اصولش دفاع می­کند. بدون توجه به اینکه خواهد مرد یا زنده خواهد ماند. زارممد اصولش را برای زنش شرح می­دهد:«اگه اینکارو نکنم دیوونه می­شم سر می­ذارم به صحرا. نباید همینجوری ولشون کرد که باز یه بدبخت دیگه را گیر بیارن و به روز سیاه من بنشوننش. مرد نباید دس بذاره رو دسش بنشینه که دیگرون بیان حقش بگیرن بذارن تو دسش.» در حالیکه کمی قبل شهرو، زن زارممد پس از شنیدن تصمیمش برای قتل بهش گفته بود:«مگه خدای نکرده دیوونه شدی؟»

قهرمان از بیرون دیوانه به نظر می­رسد. همانطور که پرنس میشکین ابله است. همانطور که مرشد و یارانش در جنگ آخرالزمان در نظر دیگران دیوانه­ اند. در رمان تنگسیر راه­های معقول زیادی پیش پای زارممد می­گذارند مثل گذشتن از پول و زندگی کردن، عریضه نویسی به پایتخت، و یا واگذار کردن ظالمین به تیغ برهنه­ حضرت عباس.  دلخوش کردن به اینکه پول حرام برکت را از زندگی ظالمین می­برد. به هر حال عقل و منطق حکم به بقا می­دهد و کاری که زارممد قصد انجامش را دارد، بی­شک با این اصل کلی در تضاد است. او به استقبال مرگ می­رود و نمی­داند که زنده می­ماند یا نه. و اتفاقا ما همین «دیوانگی» را دوست داریم. ما دوست داریم سرنوشت کسی را بخوانیم که کاری را می­کند که ما جرات انجامش را نداشته­ ایم. و به همین دلیل است که از مردم بوشهر لقب «شیرممد» را می­گیرد. زارممد، در رمان تنگسیر ثابت می­کند قهرمان است. از راهی آغشته به خون و اشک می­گذرد و دنیا تاج را بر سرش می­گذارد. اما جواب سوال حامد اسماعیلیون چه می­شود؟

جالبترین نکته درباره­ زارممد، یکی از معدود قهرمانان رمانتیک رمان فارسی این است: او ساخته و پرداخته­ ذهن صادق چوبک نیست. زارممد ظاهرا یک آدم واقعی بوده است. و داستانش را رسول پرویزی هم در مجموعه­ شلوارهای وصله­ دار با اسم «شیرممد» نوشته است. به همین دلیل در دیگر آثار چوبک هم شخصیتی مانند زارممد اصلا پیدا نمی­شود. در آثار ساعدی هم من ندیده­ ام و نشنیده­ ام. در داستان­های هدایت هم شبیه­ ترین فرد به قهرمانی که ازش حرف زدیم «داش آکل» است که سهمش تنها چند صفحه از مجموعه آثار اوست. به هر حال در جواب سوال ابتدای متن باید گفت ما اصلا سنت قهرمانی مرتبی نداشته­ ایم که حالا بخواهد برسد به کافه­ چی کافه پیانو. شاید به همین دلیل هم در متن سوال، اسماعیلیون زارممد را کنار قهرمانی سینمایی مانند قیصر گذاشته؛ شاید آن لحظه قهرمان دیگری به ذهنش نرسیده­ است.

به نظر می­رسد همزمان با تلاش برای پاسخ سوال آغازین، که بیشتر مربوط به حال و هوای کلی داستان فارسی است تا یکی دو تا نویسنده­ خاص؛ بهتر است اگر قهرمانی مانند زارممد را تحسین می­کنیم و دوست داریم؛ داستان­هایی با الگوهای مشابهی بنویسیم. داستان­هایی درباره­ مردان/زنانی که به خاطر اصول شخصی خودشان، حاضرند در برابر نظم موجود بایستند. اگر پیروز شوند از پیروزیشان لذت خواهیم برد و اگر شکست بخورند تاسف می­خوریم. و در پایان می­توانند مثل شیرممد تنگسیر سوار بر بلمشان به دریا بزنند، این همان تصویر آشنای مردی است که سوار بر اسبش در دشت می­تازد. اما در فرهنگ دریایی جنوب، اسب جایش را به بلم داده است و دشت به دریا.

ممکن است کسی بگوید چطور؟ در جواب می­توان به جمله­ معروف چخوف درباره­ تفنگ فکر کرد. بهتر است به داستان تفنگی اضافه کنید و به شخصیت اصلی فرصت دهید آن تفنگ را شلیک کند و به مرتبه­ قهرمانی برسد. اگر نداشت چاقو بکشد. اگر نشد مشت بزند. و اگر هیچکدام از این­ها نشد مثل قره العین که اتفاقا سالگرد قتلش همین  بیست و هفتم مرداد بود اقلا  جانش را سر حرف و روش زندگیش بگذارد.

 این هم چند پیوند در مورد صادق چوبک و تنگسیر:

در مورد معنای کلمه تنگسیر

ردپای ادبیات یونانی در تنگسیر

نگاهی به زندگی و آثار صادق چوبک