سر کلاس های داستان نویسی همیشه این سوال مطرح میشود که قهرمان کیست و بحث های طولانی در موردش و … . قهرمان امید عباسی است. به نظرم این یادداشت همانقدر که به امور جاری می پردازد

محل عملیات امید، بعد از عملیات

محل عملیات امید، بعد از عملیات

درمورد نوشتن هم هست. به قول رضا قاسمی ماده خام داستان. شرحی که از حادثه نوشتم طبعا خیالی است، حس من است نسبت به موضوع. لطفا با واقعیت اشتباهش نگیرید. با احترام بسیار زیاد به این مرد.

.

قهرمان ـ امید عباسی ـ آتش نشان

در این روزگار ما که همه چیز مغشوش است، یک مرد  با یک کنش قطعی چشم­ها را برگرداند. در روزهایی که دروغ والاترین جایگاه را در بین ما دارد، و نادرستی و پلیدی تنها راه های بردن بازی هستند، یک نفر راه قهرمانان را انتخاب کرد.  این یک نفر، قهرمان،  امید عباسی، آتش نشان بود که حتما میدانید ماسک اکسیژن خودش را روی صورت دخترک نه ساله ای گذاشت، خودش به کما رفت و دخترک به آغوش پدر و مادرش.

در زندگی معمولا کار درست مشخص و واضح است. بدیهی است که چه باید کرد، اما «ما» به فراخور حالمان توجیهاتی در ذهنمان می سازیم که راه غلط را هم برایمان موجه می کند. تمام هنری زندگی ما این است که در موقعیت های قطعی قرار نگیریم. من همیشه پرهیز میکنم از جایی که خوب و بدش قطعی باشد. شبیه موقعیتی که  امید عباسی در آن بود. ترجیح میدهم جایی باشم که بتوانم خودم را گول بزنم. بتوانم خودم را توجیه کنم و بگویم امین، اینجا درست این است که از راه غلط بروی.

در چوبی داغ است، آتش در خانه است و آتش نشان بیرون. باید در را خورد کند.پشت در چیست؟ معلوم نیست. آتش در چه حدی است؟ نمی داند. شیشه ی بالای در را خورد میکند. شعله ای بیرون نمی آید. امن است. ضربات سنگین پوتین و تبر در را خورد میکند. کپسول اکسیژن را روی دوشش می اندازد و وارد میشود. دود فضا را گرفته است. مرکز آتش سوزی طبقه­ی پایین است اما از پاسیو شعله ها به پرده های طبقه بالا هم کشیده اند. گفته اند واحد خالی است ولی کاپیتان واحد را میگردد. با کپسول آتش خاموش کنش پرده را خاموش میکند. نفس هایش سنگین است، دود همه جا را گرفته. در اتاق را باز میکند. اتاق یک بچه است، بچه ای که عروسک های صورتیش سیاه شده اند. کسی نیست. میخواهد برگردد. در کمد کمی باز است. چشمهایش را باز و بسته میکند و به هم می زند. یک دست از لای در کمد بیرون افتاده. از جا می جهد. در را باز میکند، دختربچه عروسکش را بغل کرده و هردو بیهوش شده اند. زانو میزند، بلندش میکند، حالا ثانیه ها حرف می زنند.

بله می تواند ماسک را روی صورت خودش نگه دارد و دختر را بیرون ببرد، ولی دختر بیهوش است. فاصله میان مرگ و زندگی برای دختربچه شاید سی ثانیه باشد. ماسک اکسیژن را روی صورت دختربچه میگذارد و چشم­هایش را می بندد. شعله های طبقه پایین به بالا رسیده اند. بیرون رفتنش از خانه سخت شده است و پر خطر.  دختر را در آغوش میکشد و می نشیند. اگر ماسک را روی صورت خودش بگذارد و دو دقیقه بعد از خانه خارج شود هیچکس جز خودش ملامتش نخواهد کرد. کار غلطی نیست. اگر من بودم چه انتخابی میکردم؟ تو بودی چه انتخابی میکردی؟ چقدر حاضر بودی بدهی که جان انسان دیگری به جانت بسته نباشد؟  ولی هست.

یاران امید او را در کما می یابند. دخترک به آغوش مادرش برمیگردد و امید به تخت بیمارستان، به کما، و به مرگ. امید عباسی قهرمان روزگار ماست. و چقدر هم اسمش دراماتیک است. در این روزگار صد البته قهرمان کم نیست. من اطمینان دارم که قهرمانانی چون امید عباسی در بین ما هستند که از وجودشان هیچگاه با خبر نمی شویم. اما از وجود امید عباسی با خبریم. شاید کسی بگوید دوره­ی این قهرمان بازی ها گذشته است، شاید هم گذشته باشد، شاید مشکل از امید عباسی است که در زمانه­ ی غلطی به دنیا آمده است، شاید.