Writing in-between

نقد تند ـ استعمار تهرانی ـ درباره خروس ابراهیم گلستان

این یادداشت قبلا در روزنامه بهار منتشر شده است. khoros

 

در مورد خروس در ویکیپیدیا

 

در مورد خود ابراهیم گلستان در ویکیپدیا

 

 

«استعمار تهرانی»

امین حسینیون

شاید حرف زدن از خروس در این زمان و مکان کمی بی مقدمه است؛ اما احتمالا خالی از لطف هم نخواهد بود.  این یادداشت در ستایش نثر شاعرانه­ گلستان نیست، که البته غلامرضا صراف در مقاله­ اش« داستان کوتاه، امری ژرف ساختی ست و نه روساختی» توضیح داده است که کاملا محل بحث و تردید است. من فرض می­ کنم نثر گلستان شاعرانه است و به قول نویسندگان مقاله­ «ابراهیم گلستان، پایه گذار نثری نوین» در فصلمنامه علمی ـ پژوهشی بهار ادب، شماره 8، نثر گلستان نه فقط شاعرانه است، بلکه دولت آبادی و گلشیری هم خودآگاه یا ناخودآگاه مقلدین نثر شاعرانه گلستان بوده­ اند؛ دقت کنید که مقاله علمی ـ پژوهشی است.حالا این چه علمی است و چه پژوهشی بماند. سعی می­کنم فراموش کنم که در داستان خروس آدم­های محلی لهجه­ غریبشان ـ که نه کاملا جنوبی است نه کاملا جنوبی نیست و یک چیزی است آن وسط­ها، دست و پا زنان ـ از لهجه­ راوی گلستان آشناتر است به گوش ما.

بحث من در مورد این هم نیست که راوی داستان، و همراهش، که  از همراهی بالاتر نمی­رود، هرگز؛ پرداختی ندارند. جز حرف زدن کاری نمی­کنند، و حرفشان بی اثر است مثل آب در کویر. اسم و رسمی هم ندارند، شرکتشان هم معلوم نیست، هیچ چیزشان معلوم نیست. راوی داستان یک صداست در دو حنجره، ذهنی با خودش حرف میزند انگار. دیگران هم از الفاظ عمومی فراتر نمی­روند، راهنما که راهنماست، و حاجی که حاجی است و زن­ها و بچه­ ها بیشتر توده­ های بی شکلند تا آدم­ های پرداخت شده. داستان «خروس» طرحی که بشود اسمش را گذاشت طرح ندارد. داستان یک ظهر تا فردا صبح است در روستایی، با حوادثی که به هم ارتباطی ندارند. چندین صفحه از داستان صرف خروسی میشود که همان اواسط سرش را می برند و تمام. نقدها را که میخواندم دیدم تلاش زیادی کرده­ اند که معانی پیچیده­ ای برای خروس بتراشند، جالبترینش این بود که خروس نمادی است از روشنفکر ایرانی که مردم سرش را می­برند. اما کسی نگفته داستان خروس هیچ معنای خاصی ندارد، همانی است که هست، قطعه­ ای است در پرداخت نامنسجم.

من اما نکته­ دیگری را میخواهم برجسته کنم، آن هم دید مرکزگرا و شاید بتوان گفت استعماری نویسنده است در داستان خروس. اواسط داستان است که حاجی برای راوی بی هویت ـ که فقط مرکزنشینیش معلوم است ـ نوشیدنی میریزد و رویش را پپسی پر میکند. راوی میگوید:«دیگر گذشته بود. قصدی هم نداشتم برای گفتن چیزی، یا یاد دادن چه جور خوردن…» در خروس با راوی­ ای روبرو هستیم که آشکارا و به وضوح خودش را بالاتر از محیط اطرافش می بیند، و عجز خودش را در برابر شرایط درک نمی­کند. گویا برای خوردن، روشی درست هست و الباقی روش­ها غلط.

داستان خروس با اینکه پیوستار علی و معلولی برای وصل کردن رویدادها درش بسیار ضعیف است، اما طوری طراحی شده است که کل مکان داستان و مردمش در برابر راوی فرو دست باشند. بزرگ روستا که میزبان آنهاست، در طول داستان به خفیف­ترین درجات میرسد و با تمام این­ها راوی با رحم و مروتی آقامنشانه، می ماند تا از او خداحافظی کند. راوی است که قبل از دیگران آتش را می بیند. راوی است که متوجه غیبت راهنما میشود و راوی است که غیاب حاجی برایش مسئله است، اهالی خانه برایشان مهم نیست حاجی هست یا نیست، چندان.

در محیط روستا، دو نفر با راوی وارد گفتگو میشوند، یکی حاجی که بزرگ روستاست و یکی راهنما. بقیه نه اینکه راوی نخواهد، لابد خودشان را در سطح او نمیدانند و وارد گفتگوی جدی نمی شوند. حاجی هم حرفی جز گنج و  میرمهنا و خروس و بفرمایید شام نمی­زند. فقط راهنماست که اندک تلاشی می­کند تا از فرهنگ مردم روستا و تصمیمشان برای کشتن خروس دفاعی بکند. طبعا استدلالات او هم خیلی ضعیف است، و راوی ناظر که تازه یک روز است به روستا رسیده؛ نظراتش را به کرسی می­نشاند؛ البته با کمی چاشنی تردید. این نظم سلسله مراتبی، که شعور را از مرکز به حاشیه مرتب میکند، در داستان «خروس» وجود دارد. یعنی در درجه­ اول راوی باشعور است، بعد بومی­ های مرتبط با راوی، بعد حاجی که قاچاقچی است و در ارتباط با مرکزنشینان و بعد دیگران که چندان ذیشعور هم محسوب نمی­شوند در داستان. البته کسی ممکن است بگوید من این نظم را به داستان تحمیل می­کنم. این تشخیص را به خوانندگان واگذار میکنم و به نکته­ ای دیگر میپردازم.

در این روستای خروس­ ستیز، از اول تا آخر هیچ چیز مثبتی دیده نمی­شود، همه چیز در حال سقوط و زوال است. حتی در جزیره آهو هم نیست. فضا پر از بوی تعفن است و کل روستا انگار بیشتر یک دستشویی بزرگ است تا محل زندگی گروهی از انسان­ها. این دید منفی، به نظرم مصداق بارز نگاه مرکزنشین است به حاشیه. به هر حال آدم­هایی که چند هزار سال است یک جایی به یک سبکی زندگی می­کنند فقط چون مدارک عالی ندارند و بلد نیستند جملاتی بر وزن عروضی را به زحمت در داستان بگنجانند که بد نیستند. کشتن خروس هم چندان گناه بزرگی نیست؛ حتی قاچاقچی بودن و دنبال گنج بودن هم.

 

9 thoughts on “نقد تند ـ استعمار تهرانی ـ درباره خروس ابراهیم گلستان”

  1. قبل از خوندن نقدت، تبریک که سایت دوباره راه افتاد 🙂

  2. شاید درست این باشه.
    به اندازه ی شما بی تفاوت بودن…

    البته این جوری رادیکال تر هم میشه:
    همون قدر بی تفاوت باشی،
    و همون قدر آگاه…!

  3. نقد جسورانه و خوبی بود…ممنون

  4. سلام، نقد بسیار جالبی بود، به نکات خوبی توجه کرده بودین، من تازه داستان رو خوندم،به قول شما خیلی نگاه فرودستانه ای نسبت به روستا و روستایئان داشته نویسنده.

  5. چقدر من حس میکنم شما ناراحتی از سبک توضیح نوع زندگی جنوبی ها!!!و حتی یکذره ام وارد عمق سعی نکردی بشی!
    احتمالا شروع کردی به خوندن گفتی
    جنوبیا که اینجور حرف نمیزنند
    جنوبیا که فرهنگشون این نیست
    و ته دلتم ناراضی بودی چرا حاجی که جنوبیه اینجوره رفتاراش
    بگذریم!امیدوارم اینطور نباشه که من فکر میکنم
    هرنویسنده یه سبکی داره برای کتاباش
    این شما نیستی که تعیین میکنی چجور باید شخصیت پردازی کنه نویسنده
    اگه قرار بود همه با استاندارد های شما کتاب بنویسند که دیگه آثار مختلف رو خوندن چه حسنی داشت؟
    قرار نیست همه آدما خیلی خاکی و مهربون باشند تو کتاب ها
    قرار بر این بوده اول شخص کتاب همچین شخصیتی داشته باشه
    شما اگر دوست نداری که شخصیت اول انقدر خودشو بالا میدونه فکر نکن همه با شما هم عقیده اند
    اگه تحصیل کرده و کتاب خون هستید و همچین نقدی کردی شما
    نه برای شما بلکه
    برای اون کتابایی که به دست شما ورق خوردند متاسفم

  6. با مرجان موافقم.نقد اصلا حرفه ای نبود.بنظرم خیلی سطحی و متعصبانه به داستان نگاه شده.جسور بودن بد نیست اما چیزی که توی نقد اولویت داره نگاه علمی داشتن نه صرفا جسارت.

Write a Reply or Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *