.این یادداشت در زمان خود اجرا نوشته و در روزنامه اعتماد منتشر شد

شکار صداهای روباه

امین حسینیون

پدیده­ ی چندصدایی با قهرمانان داستان سر و کار دارد. در نظر باختین «قهرمان داستایوفسکی صلابت ایدئولوژیک خودش را دارد، طبیعت خودش را دارد، و می­توان خالقی تصورش کرد که تمام قدرت ایدئولوژیکش را در اختیار دارد». ثانیا، پدیده­ ی چندصدایی به رابطه ­ی قهرمان و مولفش می­ پردازد. قهرمان، در ذهن باختین، ابژه ­ای نیست که مولف از طریق آن گفتارش را منتشر کند. به این معنی که، جدل قهرمان با خودش و جهان اطرافش ارزش برابری با جدل مولف دارد.

نمایش موفق شکار روباه، کار جدید علی رفیعی، بازسازی زندگانی آغامحمد خان قاجار است. نمایشی که تعادل خوبی میان طنز و کنایه برقرار کرده است. در این یادداشت مختصر نگاهی به شخصیت آغامحمد خان قاجار در این نمایش داریم. آغامحمد خان قاجار یا به عبارت دیگر شکارچی روباه، قهرمان/پروتاگونیست این نمایش است.

آغامحمد وقتی در حضور برادرانش یا سه راهزن یا بیوه ­ی جهانسوز است؛ یا وقتی تنهاست، یک صدای مشخص و پرقدرت دارد. مردی است که در شرایط پس از کریم­خانی، ایران را متحد کرده، ناوگان روس را از کرانه ­ی خزر تارانده و گرجستان را سر جایش نشانده است. هرات و … را به انقیاد ایران در آورده و خلاصه مردی است که ایران را به سمت پیشرفت می ­برد. و این دید را با گفتمان خاص چنین طرز فکری، و با منطق پادشاهان این چنینی تبیین و توجیه می­کند.

تا اینجا همه چیز مرتب است. با توجه به اینکه احتمالا علی رفیعی علاقه­ ی شخصی به آغامحمدخان ندارد، و اصولا سلسله ­ی قاجار و بیش از همه پایه­ گذار آن در نزد مردم ایران عموما محبوب نیستند، قدرت بخشیدن به صدای آغامحمد تا این حد امتیاز مهمی برای شکار روباه است. لااقل در حافظه­ ی من اثر روایی ایرانی خودش را نشان نمی­دهد که در آن دیکتاتور/پادشاه/ … صاحب صدای قدرتمندی باشد و دیدگاه­هایش را به خوبی و کاملا منطقی توضیح دهد. در متون نمایشی ایرانی، شخصیت پادشاه/مستبد/دیکتاتور معمولا صدای قدرتمندی نیست. حتی مثلا در متنی مثل مرگ یزدگرد، سرداران ساسانی صدای قدرتمندی نیستند و از لحظه ­ی شروع از پیش بازندگان جدل هستند. برای اینکه یک مقدار دیگر مسئله روشن شود بد نیست سور بز را مثال بزنیم.

سور بز را به سادگی می­توان به سه بخش تقسیم کرد، زمان حال رمان، سالیانی پس از مرگ تروخیو. تروخیو و زندگی روزمره­ اش و مشکلاتش، و نهایتا بخشی که قهرمانان آن گروه قاتلان تروخیو هستند. در بخشی که تروخیو صدای اصلی است، او با قدرت تمام از ایده­هایش برای پیشرفت دومینیکن دفاع می­کند و در این مسیر هیچ خللی به کارش وارد نیست جز مشکلات جسمی که اتفاقا مثل آغامحمد، بخشی از این مشکلات در بستر است. در واقع کنایه ­ی زندگی تروخیو و آغامحمد مشترک است. مردانی که همه ازشان می­ترسند، ولی از نظر جسمی تحقیر شده ­اند. تا اینجای کار همه چیز خوب است.  ولی در شکار روباه اتفاقی می­ افتد که در سور بز نمی ­افتد.

در شکار روباه، آغامحمد وقت حرف زدن با عمه ­اش یا با کودکی خودش، ناگهان آدم دیگری می­شود. در مقابل عمه بیگم آغامحمد مردی است شرمسار از قتل عام خانواده و دیگران، که مشکلاتش را روی عمه­ اش فرافکن می­کند. در اینجا به نظر می­رسد دید اخلاقی روزمره ­ی ما ـ که احتمالا کارگردان اثر هم از آن پیروی می­کند، یا لااقل به دنبال راضی کردن آن است ـ خودش را بر صدای قهرمان تحمیل می­کند. به ناگهان، گفتمان رایج مستبد/دیکتاتور جای خودش را به گفتمان رایج مرد غرغرو می­دهد. البته این تغییر دائمی نیست، آغامحمدخان به محض اینکه وارد گفتگو با رقبا می­شود همان دیکتاتور می­شود.

با توجه به اینکه نه قاتلان آغامحمد، نه برادران آغامحمد، نه حتی بیوه ­ی جهانسوز، صداهای قدرتمندی نیستند، حتی زنی که معلوم نیست دقیقا چه ماجرایی را به شکل میان­پرده برای ما تعریف می­ کند صدای ضعیفی است. تنها صدای قدرتمند متن همین صدای دوپاره ­ی آغامحمد است. این را هم اشاره کنیم که قدرت صدا را از روی قدرت جهانبینی ­ش و نیرویی که وارد جهان متن می­کند می­سنجیم. نهایتا این سوال پیش می ­آید، که این دو پاره بودن صدای آغامحمد باید اتفاقی منفی ارزیابی شود؟ یا یک نوآوری در عرصه ­ی نمایش چندصدایی؟

می­شد تصور کرد که آغامحمد در محیط­های خصوصی موجود ترسو و ضعیفی است و در برخورد با محیط­های عمومی پادشاهی قدرتمند است. ولی این ایده در صحنه­ های تنهایی آغامحمد و حرف زدنش با تماشاچیان زیر سوال می ­رود. علاوه بر اینکه مسئله ­ی عذاب وجدان برای یک پادشاه قاجاری کلا کمی دور از ذهن است.

به نظر می­رسد علت اصلی این شکست در صدای آغامحمد، ضعف صداهای دیگر است. به عبارت دیگر، وقتی هیچ صدایی در برابر صدای قهرمان/پروتاگونیست قد علم نمی­کند، قهرمان/پروتاگونیست خودش صدای مخالف خودش را تولید می­کند. با وجود اینکه صدای اصلی آغامحمدخان در متن، لااقل در جهان داستانی ایران تازگی دارد، ولی اتفاقی که باختین در پدیده­ ی چندصدایی جستجو  و آشکار می­کند روی نمی­دهد. صدای مولف از صدای قهرمان جدا نمی­شود. مولف صدای خودش را، به نحوی با صدای قهرمان ترکیب می­کند. با دید باختینی، این اتفاق مثبتی نیست و امکان یک متن چند صدایی موفق بودن را از شکار روباه گرفته است. اینک شکار روباه یک تئاتر موفق ایرانی است، نه یک متن چندصدایی باختینی.