chickenidentityچرا فیسبوک ندارم؟

*نکته این است که فیسبوک را تقریبا نمی شود گول زد، مجبورم به جای حقه بازی و استفاده از صفحات دیگر، با صفحه ی اصلی خودم در فیسبوک باشم و کارهای شبگار و … را مدیریت کنم و به جایش تدابیری بیاندیشم که سه مورد زیر را خنثی کنم، پس پایین هر مورد راه حل خودم را هم اضافه می کنم.

از وقتی پروفایل فیسبوکم را بستم، از حدود هزار نفری که در فیسبوک با من «دوست» بودند، درصد بسیار زیادی را از دست دادم. اما همان درصدِ کمِ باقی مانده هیچکدام تا این لحظه از پرسیدنِ سوالِ چرا فیسبوک را بستی دریغ نکرده اند. با تکرار شدنِ بیش از حدِ این سوال تصمیم گرفتم جوابم را بنویسم تا به جای بحث بتوانم لینک بدهم:

  1. فیسبوک مرا غمگین می­کند.

بی مبالغه میگویم فیسبوک تقریبا هیچوقت باعثِ خوشحالی نیست. همیشه یک موجی، دعوایی، چیزی در فیسبوک هست. اگر هم موضوعِ خاصی نباشد تقریبا محال است که یک روز صبح بروی و صد تا استاتوس با مضمونِ چه روز خوبی بخوانی. معمولا همه نق می­زنند و به یک سریِ دیگر فحش می دهند. از وقتی فیسبوک ندارم، نق نق های دیگران را کمتر میشنوم و خوشحالم.

راه حل: آدم های نق نقوی بیخودی که باعث اعصاب خوردی من میشوند را unfollow کردم، مجبور نیستم پست هایشان را روی خبرخوان خودم ببینم، این یعنی هروقت بخواهم سری به دیوارشان خواهم زد.

2. فیسبوک یعنی اخبارِ واهی

شما وقتی در فیسبوک تردد میکنید احساس میکنید تمامِ کشورِ ایران در موردِ یک موضوعِ خاصی حرف می­زنند، دعوای الف با ب، و فحاشی­های ب با الف گویی مهمترین مسائل روز هستند. در حالیکه بیرون از فیسبوک نه کسی الف را می شناسد، نه دعوایِ الف با ب اهمیتی بیش از جنگ پشه با حبشه دارد. از وقتی فیسبوک ندارم از این جور اخبارِ کذب هم دورم. اگر مسئله­ای از یک حدی مهمتر شود هم دوستانی هستند که خبر را می رسانند. جایِ هیچ نگرانی نیست.

راه حل: صفحات خبری فیسبوکی به فارسی را تقریبا به طور کامل حذف کردم، و با توجه به اینکه تعاملم بیشتر با صفحاتی مثل NBA و گاردین و … است، کمتر این اخبار فرصت میکنند به صدرِ خبرخوان من برسند.

3. فیسبوک یعنی مزخرفاتِ دیگران را خواندن

روزی نبود که در فیسبوک با متونی برخورد نکنم که لازم به جواب نباشند ولی به خاطرِ حوای و بی حوصلگی از جواب دادن بپرهیزم. از طرفی نهایتا طرف میگوید تایم لاین من است، اختیارش را دارم و در نتیجه باید طرف را بلاک کنی. فیسبوک همیشه پر است از اظهارنظرهای جاهلانه و بی مورد. از وقتی بیرونِ فیسبوکم برخوردم با اینجور مزخرفات خیلی کم شده. البته باید اعتراف کنم دلم برای استاتوس­های یک سری از بچه ها تنگ شده، ولی این یک سری دوستانِ نزدیک هستند، هروقت دلم واقعا تنگ شود تلفن را بر میدارم و زنگ میزنم.

راه حل: نواربغل (sidebar) را بستم، دیگر نمی بینم کی کی را لایک کرده و کی چی نوشته و چه کسی چه کامنتی برایش گذاشته، اصلا به ذهنم نرسیده بود میشود این کار را کرد.

4. فیسبوک واقعا وقت گیر است.

شما واردِ فیسبوک که می­شوید تا یک دور بزنید و برگردید ـ مخصوصا برایِ امثالِ من که ظرفیتِ استفاده­ی صحیح ندارند ـ دو سه ساعت از وقتتان گذشته است. برایِ من فیسبوک مثل یک قابلمه ماکارونی است. میدانم با یک بشقاب سیر میشویم، ولی تمامِ دیگ را میخورم. چرا؟ چون کنترلی ندارم. از وقتی فیسبوک را بسته­ام، حتی توانسته­ام کتاب هم بخوانم! جل الخالق، چه کسی باورش میشد من هم کار کنم، هم کتاب بخوانم؟!

راه حل: جنبه

دلایل همین­ها بودند، به همین سادگی. کسی هنوز نتوانسته دلیلی برایِ برگشتن به فیسبوک ارائه کند. اگرنه برگشته بودم. اما مهمترین دلیل برگشت همان بود که در بالا گفتم.