aks1

من و«میخوام تو عکس باشم» یا من و بازیگریِ تئاتر.

من، امین حسینیون، در تئاتر «میخوام تو عکس باشم» به همراه الهام جلالی، پرنیان گودرزی و پرین حمزه لو بازی می­ کنم. کارگردانش میلاد اخگر است و از قضای روزگار نویسنده ­اش هم میلاد اخگر است. هفته ­ی اول خرداد آغاز اجراست در کانون فرهنگی هنری ارغنون؛ سالنی در خیابان ایرانشهر و بلیت کار را هم می­توانید با کلیک روی این لینک بخرید و اما نکته ­ی اصلی این است که بازی در این تئاتر برای من شخصا تجربه­ ی جالب و جدیدی است.

نه اینکه پیش از این بازیگری نکرده باشم، در این ده دوازده سالی که واردِ کارهای سینما و تئاتری و به قول دوستان هنرهای دراماتیک شدم زیاد بازی کردم. البته هنرهای دراماتیک کلا اصطلاح جالبی نیست، چون نه سینما لزوما دراماتیک است، نه تئاتر، اما بگذریم.  هفت هشت ده تا فیلمِ کوتاه بازی کردم، که آخریش همین پارسال بود. از همینجا اعلام می­کنم خدا ازت نگذره محمدرضا! ما بیچاره شدیم، روزی یک کیلو شلغم خوردیم که بتوانیم سر پا باشیم. خودت بیچاره شدی، هفتصد نفر طلبکار تعقیبت میکنند خب فیلم را تمام کن لعنتی! اگر تو از فیلمت راضی نیستی، من که از بازیِ خودم راضی ام! برگردیم سر قصه­ ی «میخوام تو عکس باشم.»

اسفند ماه که در منجلابِ ناامیدی دست و پا می­زدم، میلاد گفت بازی می­کنی؟ گفتم چرا نکنم! در کشور قشنگِ ایران که همه همه کار می کنند، من چرا تئاتر بازی نکنم و قبول کردم. اقلا من ده تا فیلم کوتاه که بازی کردم! دو سه تا تئاتر هم که بازی کردم در ایام ماضی. پژمان جمشیدی که اصلا هیچی بازی نکرده بود یهو شد بازیگر تئاتر، صحنه ­ای که وسطش پژمان جمشیدی ایستاده گوشه موشه ­هایش بالاخره ما هم جایی داریم. رفتم که شاید تجربه ­ی جدید حالم را کمی بهتر کند، حالم را هم بهتر کرد اما نه به آن سادگی که قرار بود.

چشمتان روز بد نبیند! این تئاترِ میلادِ اخگر اصلا از آن مدل تئاترهایی که شما فکر می­کنید نبود. یعنی اینطوری نبود که یک متنی دست ما باشد برویم بخوانیم، و بیاییم و همان دیالوگ­ها را تکرار کنیم و تمام. میلادِ اخگر صحنه به صحنه متن را به دست ما می رساند، با یک سبکِ نگارشِ خاصِ خودش که اگر راضی بشود متن را قبل از اجرا روی سایت بگذاریم، شاید سبک نوشتنش هم برایتان جالب باشد. این روش گرچه همیشه موردِ عنادِ من بوده است، اما یک حس جالبی دارد انگار ما چون صحنه­ ی قبلی را خوب کار کرده ایم الان یک صحنه ­ی جدید جایزه گرفتیم. اما اینها مهم نیست،  نکته ­ی مهم اینجاست که در نمایشِ «میخوام تو عکس باشم.» من سه تا نقش بازی می­کنم.

روز اولی که قبول کردم بازی کنم، چندین و چند بار تاکید کردم که از من سه تا نقش بازی کردن ساخته نیست. هی میلاد گفت، هست، هست، هست. من تویِ دلم گفتم(شاید هم تویِ رویِ میلاد گفتم) خب به من چه تئاتر خودت خراب میشود. ظاهرا نمایش خراب نشده است و من واقعا دارم سه تا آدم را بازی میکنم.

اما اینکه چرا من خیلی خوشحالم که قبول کردم توی عکس باشم، به خاطر سه تا نقش بازی کردن یا به خاطر خوب بودن کار نیست. خودتان خواهید آمد و خواهید دید و در این موارد قضاوت خواهید کرد که ما خرابِ نقدهای مخرب شما هستیم. خوشحالی من به خاطر حضور در یک گروهِ مثبت و رو به جلو و به دور از تظاهر است. تئاتر هم مثل فوتبال است، اگر کهکشان ستارگان را داشته باشی، اما تیمت تیم نباشد مثل چلسی می­شوی مقابل اتلتیکو، ما هم تیممان خوب است و بچه ­ها همه صبرشان خیلی زیاد است. اگر بخواهم کل بحث را خلاصه کنم، به من خوش گذشته است و چیزهای جدیدی یاد گرفته ام.

«میخوام تو عکس باشم.» عکسی است از زندگیِ تهرانی، ولی نمی­گویم عکسی از زندگیِ ما، چون ما که عکس گرفتن نداریم. عکسی است از زندگیِ آدمی که ارزش عکس گرفتن دارد، دختری به اسم فرشته. اجرا نه انقدر به من دور است که نفهمم قضیه چیست، نه انقدر به من نزدیک است که بگویم عمو من زندگی خودم را دوست داشتم که نمی آمدم تئاتر ببینم! فاصله ­ی مناسبی دارد با زندگی واقعی.

شما هم توی عکس باشید.

این عکس دسته جمعی اش خوب است.