در باب توهم امنیت

 security-illusion-battaile-politics-1357864324

ما زندگی امن و آرامی داریم؟ شاید. شهر با پلیس­هایش، با قوانینش، و با تمام آداب و رسوم و فرهنگ شهروندی و هزاران کدِ رفتاریِ رسمی و غیر رسمی دیگرش توهمی از امنیت برایمان ایجاد کرده است. این توهم را که می­شود شب با  خیال راحت خوابید و به پلیس و باقی نهادهای نظارتی دل بست.  واقعیت این است که گاهی به نظر می­رسد زندگی در کوهستان امن­تر از شهر بزرگ باشد.

مکانیزم­های روانیِ ما برایمان حاشیه­ی امنیتی می­سازند که ما را از فجایع اطرافمان جدا می­کند. در برخورد با صفحه­ی حوادث روزنامه وقتی خبر قطعه قطعه شدن دختری جوان، خبر کور شدن کسی در دعوا، خبر یک تصادف مرگبار را می­خوانیم؛ صدایی در درونمان هست که بگوید خیالت راحت باشد. این بلاها مال تو نیست. تو سر به راهی، تو محتاطی، تو حواست هست، تو راحت باش. انکار نمی کنم که تمام این چیزها در ایمن کردن زندگی موثر است. بله، کسی که بعد از هر تصادف از ماشینش پیاده می­شود و قفل فرمان بلند می­کند بیشتر از کسی که پیاده نمی­شود در معرض خطر است. اما این فکر که فاجعه یک روال هوشمند انتخاب دارد مسخره است.

فاجعه کاملا تصادفی اتفاق می­افتد. شما یک دختر جوان، تحصیل­کرده، عاقل و بالغ و محتاط هستید. کافی است یک روز تصادفا مسیرتان با یکی از قاتلین زنجیره­ای تهران یکی شود. خیلی عجیب است؟ خیلی دور از ذهن به نظر می­رسد؟ به محض اینکه درگیر چنین ماجرایی بشوید، پی می­برید که تنها نیستید. میلیون­ها نفر در ایران درگیر پرونده­های نزاع با سلاح سردند، هر سال هزاران نفر قربانی آدم ربایی می­شوند، هزاران جسد کشف می­شوند که قاتلینشان هرگز پیدا نمی­شوند و … .

اگر دوران تک شبکه­ای بودن تلویزیون یادتان باشد، بخشی بود برای پخش تصاویر گمشده­ها با زیرنویس نامبرده روز فلان ساعت فلان از خانه خارج شده است و دیگر دیده نشده است. شاید به نظرتان معقول نرسد ولی در دنیایی که جت مسافربری با مسافرینش گم می­شود، گم شدن یک آدم در دریای پونزده میلیونی تهران واقعا سخت است؟ یک نمونه­اش همین خبر قدیمی مربوط به استان قزوین است. ببینید دو نفر گم شده اند و هیچ خبری ازشان نیست، یکی بعد از سه سال و دیگری بعد از هفت سال.

شاید همین همسایه­ی موجه شما که در حیاط خانه­شان هر روز در حال آب دادن به باغچه است، اتاق آکوستیک سه در چهاری در زیرزمین داشته باشد و قربانیانش را همانجا نگه دارد. ماجرای مرد اتریشی که دخترش را سال­ها در زیرزمین زندانی کرده بود یادتان هست؟ همان که همین چند سال پیش گیر افتاد؟ مدعی شده بود دخترک گمشده است و گمشده سالها بعد در زیرزمین همان خانه پیدا شده بود.

سرتان را درد نیاورم. دیشب در سیمای خودمان شبکه­ 3، دختر یک شهید که پدرش را همین چند سال پیش در سانحه­ هوایی از دست داده  بود گفت، پشیمانم که روز آخر صبح زود بیدار نشدم تا با پدرم خداحافظی کنم. حرفش خیلی ساده بود، ولی واقعیتی در خودش داشت. شوخی نیست، هر بار که با کسی خداحافظی می­کنیم، شاید بار آخرمان باشد. نمی­گویم در حباب شکننده­ی امنیت زندگی نکنیم، می­گویم حواسمان کمی هم به بیرون باشد. دیوار چین نتوانست چین را از هجوم دشمنانش حفظ کند، دلت را به قفل درِ اتاقت خوش کرده­ای؟