هاروکی موراکامی

هاروکی موراکامی

این یادداشت قبلا در روزنامه اعتماد منتشر شده است،هاروکی موراکامی در ایران هم مثل بقیه جاهای دنیا بسیار محبوب است. هم میان منتقدان، هم میان مخاطبان جدی ادبیات و هم میان مخاطبان غیر جدی ادبیات. این یادداشت به مشخصه های اصلی رمان های او می پردازد.

نقد تند

هاروکی، پست­مدرن جذاب

امین حسینیون    ahosseinioun@gmail.com

خاطرم هست اوایل دهه­  1380، در ایران،  یخ مرحوم کالوینو چنان گرفته بود که همه چیزش پشت سر هم ترجمه شد و منتشر شد و تمام شد. بعد انگار کلا کالوینو تمام شد. الان کالوینو مثال داستان­ نویسی پست مدرن است، همین و بس. نه چاپ می­شود نه خوانده می­شود. و حالا چند سالی است که موراکامی نویسنده­ روز شده است. رمان­هایش، داستان­های کوتاهش به سرعت چاپ و بازچاپ می­شوند. احتمالا خاطراتش «چه می­گویم، وقتی از دویدن می­گویم» اگر هنوز چاپ نشده باشد به زودی چاپ می­شود. اگر نقد و بررسی­های انگلیسی زبان را نگاهی بکنید، موراکامی را به عنوان یکی از رمان­ نویسان خوب زنده­ی جهان می­شناسند. مجموعه­ این نقد و نظرات مثبت را در صفحه­ موراکامی در انتشارات random house می­توانید ببینید. او نویسنده­ای است پرفروش و ستایش شده. در ایران هم دوستش دارند. هاروکی موراکامی هم پرفروش است، هم منتقدکُش.

کالوینو را برای این مثال زدم که گرچه بسیار ترجمه شد و چاپ شد و خوانده شد. رمانی شبیه رمان­های غیرممکن او نوشته نشد.(مثلا شوالیه ناموجود، که قهرمانش ناموجود است.) حالا ظاهرا موراکامی هم به همان سرنوشت دچار خواهد شد. کم کم که همه­ کارهایش ترجمه شد، و چند بار چاپ شد از فاصله­ آخرین رمان، تا رمان بعدیش، بعید نیست کلا فراموش شود. من در این یادداشت می­خواهم به سه نکته از نکاتی اشاره کنم که به نظر من هاروکی را نویسنده­ ای همه پسند می­کند. شاید این چند نکته جوابی باشد برای این سوال که چرا رمان­ های ایرانی کمتر خوانده می­شوند.

اول، هاروکی ساده می­نویسد. من مطمئن نیستم که از چه زمانی در داستان­نویسی جدید ایران، ادبیت، برابر با پیچیدگی زبانی شد. جملات تو در تو، جابه­ جا کردن فعل و فاعل، استفاده از کلمات ثقیل، و مواردی از این دست را مثلا می­توان ویژگی آثار گلشیری دانست. یا ویژگی نثر ثناپور، که هفته­ پیش «لب بر تیغ»ش را تند نقد کردم. طبیعتا خواندن زبان پیچیده سخت­تر است. و خواندن زبان ساده، ساده­ تر. موراکامی به همین سادگی بیشتر خوانده می­شود. بارها و بارها در محافل گوناگون درباره­ این سوال بحث کرده­ ایم که آیا پیچیدگی زبانِ متن، لزوما معیار ادبیت آن است؟ و آیا زبانِ ساده لزوما به معنی غیرادبی بودن متن است؟ موراکامی مثل بسیاری نویسنده­ های دیگر، با زبان ساده­ا ش به این سوال جواب می­دهد. ساده بنویسید تا بیشتر خوانده شوید. ساده نوشتن جرم نیست. کار بدی نیست. یک حسن است.

دوم، هاروکی رمانش را منسجم طراحی می­کند. هاروکی موراکامی مثل بسیاری از نویسنده­ های دیگر، از طرح منسجم استفاده می­کند. به زبان عامیانه داستان­هایش سر و ته و وسط دارند. آدم­هایش به هم مربوط هستند و از شروع کافکا در ساحل می­توانید مطمئن باشید که نور عجیب در جنگل، به سرنوشت پسری به نام کلاغ ارتباطی در خور خواهد داشت. می­توانید مطمئن باشید سرنوشت شخصیت­ها تا حد خوبی مشخص خواهد شد. می­توانید مطمئن باشید آدم­های پایان رمان (یا حتی داستان کوتاه) با آدم­های ابتدای رمان فرق کرده­ اند و می­توانید مطمئن باشید رویدادها با ریتمی درست چیده­ شده­ اند. نه اینکه مانند «لب بر تیغ» (به عنوان رمان حادثه­ ای) قتلی در صفحه­ی 50 اتفاق بیافتد، بعد هیچ اتفاق هیجان انگیزی نیافتد تا صفحه­ 150. یک اتفاق هیجان انگیزتر از رویداد صفحه­ 50، در صفحه­ 100 هم لازم است تا ریتم حفظ شود. شاید حرف من کمی تندروانه و خشک به نظر برسد و کسی بگوید ای آقا، مگر ادبیات هم سینماست؟ که لازم باشد به چیدن رویدادها فکر کنیم و ریتم را رعایت کنیم؟ ما ادیب هستیم و هرچه بخواهیم می­کنیم. و من در جواب تنها یک کلمه می­گویم: یوسا.

چیدن رویدادها ـ نکته ­ای که در «شب ممکن» به رعایتش تلاشی شده است ـ اگر درست انجام شود، تعلیق ایجاد می­کند. یعنی شما همواره می­خواهید تجربه­ مشترکتان با قهرمان را ادامه دهید. به شرطی که قبلا مثل هاروکی یک ـ یا حتی چند قهرمان ـ ساخته باشید. قهرمانی که ردپایش در ادبیات داستانی ایران کمرنگ و کمرنگ­تر می­شود. نه در «شب ممکن» قهرمانی هست، نه در «یوسف آباد…» نه حتی در «عقرب روی…». پروردن قهرمان، داشتن طرحی اقلا کمی منسجم، و ایجاد تعلیق عیب نیست. حسن است.

سوم، رمان­های موراکامی سریع هستند. موراکامی در رمان بلندش «کافکا در کرانه» به یک قهرمان و یک رویداد و یک ژانر اکتفا نمی­کند. یک داستان نسبتا واقع­گرا را با یک داستان نسبتا عملی ـ تخیلی، و یک داستان نسبتا فانتزی ترکیب می­کند. رمانش را از رویدادها و شخصیت­های فرعی و داستان­های عشقی پر می­کند. جوری که بعید است ده صفحه بخوانید، و به آدم جدید، یا پدیده­ جدیدی برخورد نکنید. بر خلاف رمانی مثل «شب ممکن» که بعد از دو فصل سرعتش کم کم به صفر میل می­کند. اینجا منظورم از سرعت، سرعت نثر نیست. سرعت روایت است. یعنی نسبت میان صفحاتی که می­گذرند و اطلاعاتی که ارائه می­شوند. با نگاه کردن به هاروکی می­بینیم که سریع بودن رمان، عیب نیست. حسن است. یک حسن خیلی بزرگ.

البته هاروکی موراکامی اصلا نویسنده­ محبوب من نیست، چون علاقه­ چندانی به گربه­ ها  و رمان­های ژاپنی ندارم. هاروکی را از این جهت مثال زدم که  به عنوان یکی از چهره­ های شاخص رمان پست مدرن در جهان شناخته می­شود. و می­تواند مثال خوبی برای کسانی باشد که مدعی نوشتن رمان و داستان کوتاه هستند. و در کتاب­هایشان جذابیت را فدای «صناعات پست­ مدرن» (اصطلاح دکتر پاینده است) می­کنند. دوستان غیرحرفه­ ای هم هستند که به جای تلاش برای ساختن قهرمان­های کنشگر و طرح­های کمی منسجم پست مدرن بودن را بهانه می­کنند. به هر حال قضیه ساده است، اگر می­خواهید داستان شما را، بدون دخالت «اسمتان» بخوانند. بهتر است رمانتان را ساده بنویسید. روی طرح کمی بیش از معمول وقت بگذارید و سرعت رمان را حتی المقدور بالا ببرید. واقعیت این است که در ادبیات جهان، جذابیت حسن است، نه کسالت­بار بودن. و اگر قرار به پست مدرن نوشتن است هاروکی موراکامی نمونه­ به روزتر و مقبول تری است تا نمونه­ های وطنی. این هم آخرین قلپ قهوه. اینبار اصلا تند نرفتم.