3koohnavard

حتی تصورش هم سخت است، ماندن میان برف و یخ و مه، جوری که هیچ حرکتی از دستت بر نیاید. حتی جلوی پایت را نبینی و صدای هلکوپتری را که بالای سرت پرواز میکند نشنوی. یک لحظه خودت را تصور کن که نه در هیمالیا، نه در پاکستان، تصور کن سه ساعت توی همین دربند خودمان گیر کنی و صدایت به کسی نرسد. چقدر می ترسی؟

سه نفر کوهنورد ایرانی در هیمالیا گم شده اند. اسم قله اش مهم نیست، اینکه مجتبی و کیوان و آیدین چند متر صعود کردند و چند متر پایین آمدند را من به سختی درک میکنم، مسیر شرقی و غربی و اصطلاحات دیگر کوهنوردی را. اینکه تیم پنج نفره کوهنوردی آرش، اصلا چرا به این قله هشت هزار متری رفته است هم از ذهن من خارج است. گزارش کاملش را می توانید در گزارش سایت عصر ایران که ظاهرا از تابناک برداشته بخوانید. و البته با کمی جستجو در سایت های دیگر، که کوهنورد آلمانی چطور به دنبال آنها رفته، هوا طوفانی شده، کوهنوردان سوییسی هم دنبالشان رفته اند و پیدایشان نکرده اند، باربران پاکستانی حتی یک جسد هم پیدا کرده اند، اما از طنز تلخ روزگار جسد یک کوهنورد لهستانی بوده که سال گذشته گمش کرده بودند. کوهنوردان ایرانی با خودشان تلفن ماهواره ای دارند، دستگاه جی پی اس دارند، و باز هم پیدا نمی شوند، هشت روز است که پیدا نمیشوند و این دیگر برای من قابل باور نیست. ما که در شهر نشسته ایم و جایمان امن است و به احتمال دزیده شدن گوشی موبایلمان در یک عصر داغ تابستانی میگوییم ناامنی، یا به فریادهای رییسمان در سر کار، اصلا باورمان نمیشود که این همه آدم نتوانند سه نفر را پیدا کنند.

تمام بخش در برف ماندن و تماشای مرگ تدریجی خودم را هم میتوانم هضم کنم، ولی تماشای مرگ تدریجی رفقایت که همین چند روز پیش همراهشان صعود به قله هشت هزار متری را جشن گرفته ای سخت است. اصلا انصاف هم نیست. در گزارش شفقنا ورزشی آمده است که آیدین تماس گرفته و گفته مجتبی و پویا تنهایش گذاشته اند. نمی دانم این گزارش درست است یا نه، چون جای دیگری نخواندم، اما می دانم که تصور این لحظه هم برایم خیلی سخت است. برای همین اینجا نمی نویسم در مورد مژه های یخ زده و دستهایی که به سختی بلند می شوند و جیره غذایی تمام شده و مه، برف و یخ و پلک هایی که به سختی تکان می خورند. و دوستی که زنده مانده، ولی چاره ای ندارد. امیدوارم معجزه ای اتفاق بیافتد، الان به نظرم وقت مناسبی برای مجزه است.