رومن گاری

رومن گاری

 

 

این یادداشت هم قبلا در روزنامه اعتماد منتشر شده است و به بهانه انتشار کتاب قلابی! به قهرمانان رومن گاری می پردازد. به نظر می رسد، رومن گاری در تمام آثارش به قهرمانان کنایی علاقه مند بوده است. چند مثال را در همین یادداشت کوتاه بررسی کرده ام. شاید مجموعه داستان قلابی برایتان آشنا نباشد، اما اسم رومن گاری قطعا برایتان آشنا خواهد بود.

 

 

نقد تند

به بهانه­ انتشار «قلابی!»

مردانِ توی صندوقچه.

سید امین حسینیون    ahosseinioun@gmail.com

در لیدی ال، قهرمان زن داستان بالاخره قهرمان مرد داستان را می­کشد و در یک صندوقچه می­اندازد. او که مطمئن شده مرد با اراده­ خودش اسیرش نخواهد شد، مرد را بالاخره شکار می­کند، حتی شده مرده­ اش را. مشابه این الگو را در خداحافظ گری کوپر هم می­توانید ببینید. لنی، جوانی است بسیار خوش قیافه و جذاب که مهره­ مار هم دارد. همه­ زن­ها جذب او می­شوند و او همه را دور می­زند. رمان وقتی تمام می­شود که لنی در ماشین دختری نشسته است و فکر می­کند سر پیچ بپرد پایین یا نه، و نهایتا نمی­پرد. او بدون اینکه بمیرد و به قول معروف به زبان خوش توی صندوقچه می­رود.

به نظر می­رسد قهرمانانِ مرد در آثار رومن گاری، اگرچه خیلی تلاش می­کنند ولی نمی­توانند کاری از پیش ببرند و دست آخر مجبور می­شوند بروند توی صندوق. می­توانیم خیلی خوب از تعبیر نورتروپ فرای استفاده کنیم و بگوییم بیشتر قهرمانان مرد رومن گاری، قهرمانان کنایی هستند. مثال بارزش همین پنج داستان در مجموعه­ قلابی.  قهرمان کنایی کسی است که از نظر مرتبه از آدمیان اطراف خودش و از محیط پایین­تر است. ممکن است لزوما پایین­تر از آدم­های اطرافش هم نباشد ولی توسط آنها آزار ببیند. وضعیت قهرمان کنایی به طور همزمان رقت انگیز و خنده­ دار است. مثلا شوایک، یک قهرمان کنایی است که اتفاقا در داستان برگی از تاریخ این مجموعه هم حضور دارد. خود لنی در خداحافظ گری کوپر هم یک قهرمان کنایی است.

مثال روزمره­ اش می­شود آدمی که پایش می­رود روی پوست موز و زمین می­خورد. در آن لحظه او از همه مفلوک­تر است و گرچه نیاز به کمک و دلسوزی دارد، مایه­ خنده و تفریح هم هست؛ حتی اگر بانفوذترین مرد جهان باشد. حالا این قهرمان کنایی را در پنج داستان مجموعه­ قلابی ردیابی می­کنیم، تا روشن شود که اگرچه قهرمانان رومن گاری اکثرا کار خیلی بزرگ و قهرمانانه­ ای نمی­کنند اما بالاخره در طبقه­ بندی قهرمان­ها جایگاهی دارند. البته شاید عده­ ای معتقد باشند اکثریت قهرمانان قرن بیستمی همینطور کنایی هستند، و من در جواب می­گویم سانتیاگوی ماهیگیر.

در داستان اول با یک سری آدم روستایی طرفیم. در حالیکه شخصیت اصلی داستان روستایی­ها را جمع کرده تا بروند یک عملیات ویژه انجام بدهند روستایی­ها کلا در فکر و خیال دیگری هستند. دهاتی­ها اصلا حوصله­ عملیات قهرمان را ندارند. و به محض اینکه کارِ خودشان تمام می­شود تصمیم می­گیرند کپفف را بکشند. و نهایتا در حالتی ذلیل او را می­کشند و می­روند پی کارشان. به همین سادگی. او با اینکه از نظر جایگاه اجتماعی از دهاتی­های اطرافش بالاتر است. اما در طول عملیات دهاتی­ها امور را کنترل می­کنند. کپفف در داستان «قدرت و شرافت» کسی است که پایش روی پوست موز است ولی خودش خبر ندارد.

همین الگو در داستان دوم هم تکرار می­شود. فرمانده که از نظر موقعیت بالاتر از دیگران است در شرایطی قرار دارد که شوایک بیشتر از او می­فهمد! فرمانده که بیش از حد مست و پاتیل است دغدغه­ ا ش می­شود رفتار ارواح در جهان پس از مرگ. فرمانده انقدر در این ایده­ اش غرق می­شود که خودش را قربانیِ همین ایده می­کند. او هم پایش روی پوست موز است ولی خودش فکر می­کند کارش درست است. و بدون اینکه خودش بداند مورد ترحم و مایه­ تفریح ماست.

این الگو در سه داستان دیگر هم تکرار می­شود. پیرمرد در زمینی­ ها خودش فکر می­کند کارش درست است در حالیکه ما می­دانیم چه خطای بزرگی مرتکب می­شود. پیرمردِ داستان­ِ زمینی­ها با اینکه جایگاه اجتماعی والایی ندارد اما خودش، خودش را از نظر اخلاقی بالا می­داند. کنت هم در داستان عود شرایط مشابهی را تجربه می­کند، او خودش را خیلی دست بالا می­گیرد در حالی که احمد و دیگران خیلی بهتر از او چم و خم وجود کنت دستشان است. کنت هم پایش روی پوست موز است و بالاخره آبرو و اعتبارش را سر علاقه­ اش می­گذارد. در داستان قلابی نیز آقای س، با اینکه خیلی خیلی خیلی خفن است و در نیویورک و لندن خانه دارد. کماکان از نقاط ضعف دوران فقرش رنج می­برد. و ما که خواننده­ ایم می­دانیم با وجود آن همه تشریفات پایش روی پوست موز است و خوشبختی را تجربه نخواهد کرد.

این قهرمانان کنایی وقتی به جای فرع (آنطور که معمولا هستند) اصل باشند، کل داستان را( چه داستان کوتاه باشد چه رمان) کنایه آلود می­کنند. و گرچه تاثیری به کار اضافه می­کنند که شاید بهترین اصطلاح برایش زهرخند باشد، محدودیت­هایی هم ایجاد می­کنند. شما وقتی داستانی از رومن­ گاری می­خوانید می­توانید مطمئن باشید که با وجود سانتیمانتال بودن و اصالت عشق و عاشقی، نهایتا آدم­ها خیلی هم خوشبخت نخواهند شد و بالاخره یک بلایی سرشان خواهد آمد. قهرمانان رومن گاری  کار مهمی نخواهند کرد(نمی­گویم هرگز، چون هرچه نوشته نخوانده ­ام). داستان­ها در مقیاسی کوچک می­گذرند و وقایع بزرگ را در ابعاد وسیع (مثلا جنگ جهانی دوم، یا انقلاب فرانسه، یا جنگ­های ناپلئونی و…) در آن­ها نخواهیم دید. به طور خلاصه آدم همیشه می­تواند مطمئن باشد قهرمان رمان بعدی که از رومن گاری می­خواند، بیشتر شبیه شخصیت­های مولیر است تا آنا کارنینا. به این ترتیب رومن گاری نویسنده­ ای است «باحال» و اکثرا «بانمک» اما قهرمانانی که آخرش می­روند توی صندوقچه، معمولا رمان­های بزرگ را نمی­سازند.