letmitrasleep_103_h

این نقد هم در روزنامه اعتماد چاپ شده است ولی شماره و فلانش یادم نیست. ایده ای که در همین یادداشت هست بعدا تبدیل شد به ایده «شبه رئالیسم» که در مورد مجموعه داستان مامور سیگاری خدا نوشته محسن حسام مظاهری به کار بردم و بعدا همینجا بازنشرش میکنم. ولی الان که نگاه میکنم، همین بگذارید میترا بخوابد  نوشته کامران محمدی هم میتواند صاحب صفت شبه رئالیستی باشد.

 

نقد تند

درباره­ «بگذارید میترا بخوابد.»

«قبض و عشق»

امین حسینیون

ahosseinioun@gmail.com

در «بگذارید میترا بخوابد.» جنگ هست. سینما پارادیزو هست. سریال لاست هست. در حال و هوای عشق، پدرخوانده و چند فیلم دیگر هستند. موتزارت، بتهوون، کارل ارف، سیاوش قیمشی و موسیقی­های دیگر هستند. شاملو هست، فروغ هست. زن کردی که با تبر عراقی­ها را بکشد هست، خلاصه چیزهای زیادی توی این 130 صفحه کتاب می­توان پیدا کرد. حتی پیامک­ فیگلیش هم هست. مثل بسیاری از رمان­های محبوب این سال­ها، مثلا عقرب روی پله­ها…، همنوایی شبانه، و … فصل­ها کوتاه هستند. از همه مهم­تر داستان را دو مرد و چهار زن می­سازند. یک مرد خوب و وفادار که آخر ماجرا به عشق راستین می­رسد و یک مرد حقه­باز و دغل که آخر داستان تنها می­ماند.  به نظر می­رسد نویسنده تمام عناصر مورد استفاده برای پرفروش شدن کتاب را کنار هم چیده است. فرهنگ پاپ و روابط ظاهرا پیچیده­ی زن و مردی به همراه مقداری روانشناسی رقیق. اما موضوع این یادداشت سطح واقع­گرایی موجود در «بگذارید میترا… » است.

از روی ارجاعات رمان به محصولات فرهنگی می­شود زمان داستان را همین اطراف حدس زد، یعنی دو سه سال اخیر. اما چند سال که بگذرد دایره­ی این حدس بزرگتر و بزرگتر خواهد شد. منظورم این است که داستان زمان مشخصی ندارد، مکان مشخصی هم ندارد. مشخص نیست این شهر کجاست، ظاهرا تهران است چون در ذهن ما معمولا این جور روابط و ماجراها «تهرانی» هستند. اما ارجاع مستقیمی به شهر تهران هم وجود ندارد. معلوم نیست این شش نفر آدم کجای شهر زندگی می­کنند؟ موقعیت مکانی آنها در شهر چه تاثیری در زندگی آنها دارد؟  یا اصلا شهر داستان هیچ تاثیری در داستان ندارد؟ اصفهان و تهران و مشهد و تبریز هیچ تغییری در داستان «بگذارید میترا…» ایجاد نمی­کنند؟ در جواب این سوالات احتمالا با جمله­ی «ای آقا، این داستان در مورد آدم­هاس، نه شهر!» یا چیزی از این دست رو به رو خواهیم شد. پس برویم سراغ آدم­ها.

بدون هیچ شکی، بخش بسیار مهمی از زندگی در شهربزرگ را اقتصاد می­سازد. زندگی آدم­ها رابطه­ی مستقیمی دارد با اینکه چقدر پول در می آورند، و از کجا؟ در «بگذارید میترا…» هیچ معلوم نیست شغل آدم­ها چیست و از کجا خرج زندگی قشنگشان را در می آورند. ما با دو زن تنها روبرو هستیم که زندگیشان در آمدن و رفتن ایوب یا هیوا خلاصه می­شود و رقابت بر سر به دست آوردن آنها. زندگی مردها هم خلاصه می­شود در اینکه بالاخره زنشان ترکشان می­کند یا نه؟ عاشقشان می­شود یا نه؟ به نظر شما این آدم­ها واقعی هستند؟ یک مثال می­زنم.

این که شش نفر زن و مرد را بگذاریم وسط و هی این با آن دوست شود، و آن با این دوست شود، پیش از هرچیزی سریال­های کمدی موقعیت آمریکایی را به یاد می آورد. «دوستان»، «آشنایی با مادر» دو نمونه­ی شاخص هستند. اما در تمام این سریال­ها هم وضعیت شغلی و معیشتی شخصیت­ها کاملا مشخص است. بدون مشخص کردن وضعیت شغلی و جایگاه اقتصادی آدم­ها، شکل گرفتن شخصیت­های «واقعی» تقریبا غیرممکن است. به هر حال قبض­ها را عشق پرداخت نمی­کند، و در زندگی واقعی قبض­ها اگر مهم­تر نباشند، کم اهمیت­تر هم نیستند.

در ص 60 ، وقتی مادر ایوب جنازه­ی شوهرش را سر دست بلند می­کند و به ایوان می­برد، می­خوانیم «شاید اگر وقت دیگری بود، امکان نداشت زنی چون او بتواند مردی چون شوهرش را بر دست­ها نگه دارد و بیست قدم بردارد و از پنج پله بالا رود. اما درد، زن­ها را نیرومند می­کند.» به نظرم غیر واقعی بودن کل کتاب در این توضیح از یک واقعه کاملا مشهود است. درد زن­ها را نیرومند می­کند؟ این یک واقعیت است؟ چقدر نیرومند می­کند؟ آنچه نویسنده در جا به جا کردن جنازه­ی مردی درشت جثه توسط زن، نوشته، تقریبا محال است. و نویسنده این محال را در نظر خودش با یک جمله ممکن کرده است. اگر درد زن­ها را نیرومند می­کند، چطور زن از پس دو سرباز عراقی برنیامد؟ آیا درد در آن لحظه بیشتر نشده بود؟

سوال اصلی اینجاست که وقتی با این شخصیت­های غیر واقعی که نه زندگیشان بر ما روشن است، نه مکان و زمانشان مشخص است، روبروییم. چطور می­توانیم درباره­ی روان آنها آگاهی کسب کنیم؟

«بگذارید…» در مصاحبه­ی نویسنده، و در سایت­های مختلف به عنوان رمانی روانشناختی معرفی شده است.. به نظر می­رسد بدون وجود واقعیت، دسترسی به روان شخصیت­ها ناممکن باشد. اگر نگاهی به مثال­های شناخته شده­ی رمان روانشناختی مانند سرخ و سیاه استاندال، یا پاملای ریچاردسون بیاندازیم، متوجه تفاوت­ها خواهیم شد و بحثی لازم نخواهد بود. حتی اگر دایره­ی مثال­ها را گسترش دهیم و  لولیتای ناباکوف یا ابله داستایوفسکی را هم رمان­های روانشناختی بدانیم باز هم فاصله تا «بگذارید…» بسیار زیاد است. مگر اینکه اشاراتی مانند «برخلاف آنچه می­گفت، هنوز حتا ذره­ای آرام نشده بود و یادآوری هیوا، حتا بیش از قبل، عصبی و ناراحتش می­کرد»[ص93] را نقبی به عمقِ روانِ شخصیت­ها بدانیم. یا حضور در مطب روانشناس، و داشتن گذشته­ای تاریک را به عنوان ویژگی­های اساسی رمانِ روانشناختی بشناسیم.

«بگذارید….» از نظر انتزاعی بودن به «رام کننده»­ی محمدرضا کاتب پهلو می­زند. رمانِ روانشناختی به طور پیش فرض قرار است واقعگرا هم باشد، یا اقلا روشی واقع­گرایانه داشته باشد. و همانطوری که گفتیم ـ اگرچه شاید عده­ی زیادی حرف ما را نپذیرند ـ «بگذارید…» هیچکدام از این­ها نیست و نگاه روانشناسانه­ی خاصی هم ندارد. البته شاید واقعی بودن واقعا برای واقع­گرا بودن الزامی هم نباشد. نظر شما چیست؟

چند پیوند دیگر در مورد بگذارید میترا بخوابد:

معرفی بگذارید میترا بخوابد در خبر آنلاین

نقد مجتبا گلستانی روی بگذارید میترا بخوابد

معرفی بگذارید میترا بخوابد در سایت فیروزه