ring

داستان حلقه هم قبلا در سایت منتشر شده بود، هفته قبل هم به خاطر انتخابات داستان نداشتیم.

داستان حلقه یک داستان فانتزی است که برای مشق کلاس شیوه های نگارش دکتر سپهران نوشتم، در ژانر مورد علاقه ام فانتزی شهری، یک داستان فانتزی پر از جادو در کنکور کارشناسی ارشد. همینجا هم ذکر کنم، تستی که در داستان نقل کرده ام واقعا تست کنکور کارشناسی ارشد بوده است. امیدوارم از داستان لذت ببرید.

داستان را از طریق فایل پی دی اف خیلی ساده و راحت بخوانید:

fridayfiction-Thering

 

 

 

این هم بخشی از داستان:

«این حلقه­رو دستت کن قاسم، لازم نیست حتی بهش دست بزنی، به هرچی که دلت می­خواد فکر کنی ظاهر می­شه.» دختر این را با لهجه­ی غلیظ عربی گفت و حلقه را به انگشت اشاره­ی قاسم کرد. انگار زمان جز برای او و قاسم متوقف شده بود. همه­ی موجودات زنده­ی سالن فرودگاه امام خمینی، خشک شده برجا، به او خیره شده بودند، حتی پسرک قهوه­چی که پشت دستگاه اسپرسو ایستاده بود. دختر پای راستش را، پوشیده در صندل سبزآبی روی زمین گذاشت و بعد پای چپش را، و وقتی چند گام بندری برداشت و به سمت پله­ها پیچید در هوا محو شد. قاسم تکانی به خودش داد و کوبید روی بار و گفت:«قهوه­ی ما رو نمی­دی؟» ناگهان پسرک انگار از خواب بیدار شد، سراغ دستگاه رفت و یک کاپوچینوی پرکف آماده کرد. قاسم نگاهی به حلقه­ی براق کرد، و قهوه­اش را  جرعه جرعه نوشید.