fight یک گزارش واقعی از تجربه من روی ترک یکی از موتورسواران تهرانی. راحتی حرف زدنش وقتی از کتک زدن و کتک خوردن می گفت تاثیر گذار بود.

                                            –

گزارش  ـ من، موتور، مشت

                                                –

ترافیک سه شنبه عصر سنگین بود. زیر پل سیدخندان گفت:«انقدر زدمش که خون از دهنش می ریخت بیرون.» پشت موتور خشک شدم.

«آخه چرا زدیش؟» من گفتم.

جواب داد:«بهم گفت خفه شو  بیشعور، چیکار می­کردم؟»

کلاه ایمنی سرش بود؛ ولی بندهایش را نبسته بود. روی ترک موتورش خورجین خوشرنگی انداخته بود که نشستن را راحت می کرد. صورتش تپل بود و قدش یک کله از من کوتاهتر، صد و هفتاد و خورده ای.  جلوی بیمارستان قلب سوار موتورش شدم. چون کنار خیابان دسته­ی پولهایش را مرتب میکرد حدس زدم مسافرکش است.

گفتم:«سید خندان چند؟»

گفت:«هرچقدر دوس داری.»

گفتم:«یه قیمت بگو دیرم شده.»

«هرچقدر خودت دوس داری، من روزی سی تومن کار میکنم دلم نمیخواد شب به حلال و حرومش هم فکر کنم.» این را گفت و موتور را روشن کرد من هم پریدم روی ترکش. ساعت شیش باید می رسیدم ارسباران و فیلم ملکه را تماشا می کردم.

از امیر آباد که رد می شدیم پرسید:«اینجا اجاره خونده چنده؟»

جواب دادم:«نمی دونم. از یه جایی به بعد کلا به حال من فرقی نداره چند باشه. ندارم بدم.»

در جواب من، در حالی که بندهای کلاه ایمنی اش در هوا تاب می خوردند، و موتور قراضه اش به سختی شیب امیرآباد را بالا می رفت گفت:«ما سه نفریم تو شابدوالعظیم خونه گرفتیم، پنج سیصد میدیم. یه سالنه، اتاق خواب هم نداره. میخوایم بیایم یه جا رو توی تهران بگیریم که رفیقم و زنش راحت باشن.»

تعجبم را در سکوت برای خودم نگه داشتم. یک نفر با زنش و رفیقش در یک سالن پنجاه متری. این یعنی نهایت صمیمیت، همان صمیمیت معروف پایین شهری که محصول کمبود فضاهای خصوصی و رفاه است. کمی در مورد قیمت ها و زندگی و اینکه کجا می توانند خانه بگیرند یا نگیرند حرف زدیم. نگران این بود که اگر دوستش بچه دار شود تکلیف چیست؟ بچه را کجا بگذارند؟ باز هم اعتراضی نکردم. زندگی خودشان بود. وارد تونل حکیم که شدیم از تونل توحید شکایت کرد. توصیه کردم وارد تونل نشود چون خطرناک است. خودش هم تایید کرد و گفت پیرمردی داخل تونل توحید بیهوش شده از کمبود هوا و او مثل گوسفند روی ترکش انداخته و برده بیمارستان. یک هفته درگیر بوده تا بچه های پیرمرد ولش کنند برود.

نزدیک سیدخندان پرسید:«من چه کار کنم دوست دختر داشته باشم؟»

لابد منظره دختر و پسرهایی که توی ماشین از کنارمان رد می شدند بی تاثیر نبود. دخترهایی که به بازوهای شوهرانشان آویزان بودند.

گفتم:«خب برو جلو از هرکس خوشت اومد خیلی مودب و خوب حرف بزن، اگر خوشش بیاد باهات دوست میشه.»

«نمیشه که.» این را گفت و ادامه داد:«یه نفر بهم گفت تو خیابون نگا کن اونی که عقبش از همه تاقچه تره و از همه لاشی تره رو پیدا کن برو سمتش. اون بهت پا میده. منم یه روز تو شابدوالعظیم دیدم یه دختره هست هم خیلی تاقچه س هم به همه پسرا تیکه میندازه. رفتم جلو گفتم سوار شو بریم. گفت خفه شو بیشعور. منم انقدر زدمش که خون از دهنش می ریخت بیرون.»

در طول فیلم کسالت بار ملکه به دختر فکر می کردم که احتمالا از پسر بدش هم نیامده بوده و میخواسته بازی تیک و تاک را شروع کند. پرسیدم:«خب اون که بهت فحش داد، تو هم فحش میدادی جواب فحش که کتک نیست.» به فکر فرو رفت. ظاهرا چنگ انداختن من به مرام مردانگی اش کمی اثر داشت. چند لحظه بعد گفت:«باشه، اینبار فحش خار مادرو میکشم بهش.»

گفتم:« زنا رو نباید کتک زد، کسی با کتک باهات دوست نمیشه.»

گفت:«اتفاقا ضعیفه تا زور بالاسرش نباشه آدم نمیشه.»

رسیده بودیم جلوی ارسباران. پیاده شدم. یک اسکناس پنج هزار تومنی بهش دادم و گفتم:«اینو بگیر راضی باش، به جای بقیه ش یه نصیحتی برات دارم. اگر میخوای دوست دختر داشته باشی نباید کتکش بزنی، اگرم میخوای بزنیش نباید خون از دهنش بریزه. باید آروم بزنیش، زدن زن با زدن مرد فرق داره.»

پول را گرفت. تشکر کرد. حرفم را با سرش تایید کرد و رفت. من هم با خانمی که منتظرم بود رفتم به فعالیت فرهنگی پرداختم در حالی که فکر میکردم من دخترها را کتک نمی زنم، ولی احتمالا از کنار مرد بیهوش در تونل توحید هم رد می شوم. اینجا جای مناسبی است برای گفتن این به آن در؟