خیانت زیر کاج ها

برف روی کاج ها

برف روی کاج ها

یادداشتی سریع در مورد برف روی کاج­ها

این یادداشت داستان فیلم را لو می دهد. اگر خیلییییییی هیجان دارید که برف را ببینید یادداشت را نخوانید. خیلی هم متن علمی و دقیق و متقنی نیست و شاید به نظرتان ایراداتی هم داشته باشد که لابد در کامنتها اشاره میکنید به اشتباهات من. یک نقد خیلی شیک و مجلسی تر، یکی از دوستان نوشته است که اگر اجازه داد همینجا در همین سایت منتشرش خواهم کرد. این شما و این هم: خیانت زیر کاج ها.

 .

وقتی یک زن نرمال میفهمد شوهرش رابطه­ی عشقی دیگری دارد، مجبور است در مورد زندگیش تصمیم جدیدی بگیرد. این ایده­ی اولیه­ی فیلم «برف روی کاج هاست» که با کمی تغییر و یا حتی عین به عینش را احتمالا چندین بار دیده­اید. اکثر سریال­های آمریکایی که از دو فصل میگذرند یک جایی بالاخره به این حربه هم متوسل میشوند، سوپرانوها، مردان دیوانه و … . این یک داستان حیرت انگیز نیست. یک داستان دم دستی است. خیلی هم روزمره است و احتمالا روزی سه چهار هزار بار در همین تهران خودمان روی میدهد. اما روزمره­گی و دم دستی بودن ملاک نیست، مهم این است که این داستان تکراری را چطور تعریف میکنیم. قبول؟ قبول. یادداشتم دو بخش است، اول در مورد ایرادات اساسی فیلم حرف می زنم، و بعد در مورد نکات جالب در حواشی فیلم. اگر حوصله ندارید، سریع بروید سر نکات جالب و با نمک در مورد فیلم.

اولین چیزی که در مورد «برف روی کاج­ها» توجه آدم را جلب میکند این است که خیانتی در فیلم وجود ندارد. ما که چیزی از خیانت ندیدیم. برف روی کاج ها از آن فیلم هاست که پرهیز شدیدی از نمایش موضوع مورد بحثش دارد. البته در مورد کل این بحث خیانت و … فقط یک استدلال کفایت میکند. خود خداوند در داستان یوسف به مسئله­ی خیانت به طور واضح و مشخص پرداخته است. این سه آیه را بخوانید:

و آن [بانو] كه وى در خانه‏اش بود خواست از او كام گيرد و درها را [پياپى] چفت كرد و گفت بيا كه از آن توام [يوسف] گفت پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نيكو داده است قطعا ستمكاران رستگار نمى‏شوند (۲۳)

و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود آهنگ او مى‏كرد چنين [كرديم] تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم چرا كه او از بندگان مخلص ما بود (۲۴)

و آن دو به سوى در بر يكديگر سبقت گرفتند و [آن زن] پيراهن او را از پشت بدريد و در آستانه در آقاى آن زن را يافتند آن گفت كيفر كسى كه قصد بد به خانواده تو كرده چيست جز اينكه زندانى يا [دچار] عذابى دردناك شود (۲

این صحنه­ی تهاجم یک خانم متاهل است به پیامبر خدا، در قرآن. اگر حجت قرآن است که هست، کل بحث عدم نمایش خیانت در فیلم­ها از بیخ منتفی است. اگر هم دوستان تصور میکنند قرآن مناسب الان ما نیست و الان حجت داستانگویان ما نباید باشد، اعلام کنند تکلیف معلوم باشد. دلیل از این محکم­تر و قاطع­تر؟

برگردیم سر فیلم،

ما در فیلم یک سری صحنه می بینیم از بلا تکلیفی مهناز افشار که در تمام طول داستان در موضع انفعال قرار دارد. تصادفا می فهمد شوهرش دنبال زن دیگری بوده است. در خانه نشسته است که یک پسر گوگولی با بازی صابر ابر تورش می کند، اسم بازیگرها را مستقیم می برم چون چیزی که بشود اسمش را پرداخت شخصیت گذاشت در این فیلم ندیدم، شما اسم شخصیت های فیلم یادتان هست؟ در مورد طلاق هم به آن صورت تصمیم مهمی نگرفت، چون کل فرآیند طلاقش در یک تلفن خلاصه می­شد. پرداخت قبض تلفن هم از این سخت­تر است. شما که با یک تلفن می توانستی طلاقت را بگیری تردید بلندمدتت برای چه بود؟ اصلا چه گزینه­ی دیگری مقابلت بود؟ چه کسی جلویت را گرفته بود خانم؟ شوهرت که کلا رفته بود. مثلا طلاق نمی گرفتی چه کار میخواستی بکنی؟

انتخاب طلاق وقتی معنا پیدا میکرد که شوهر، میخواست به زور هم مهناز افشار را نگه دارد هم زن دومش را. داستان در شکل فعلی اش، کنش طلاق گرفتن مهناز افشار را کاملا بی معنی و پوچ کرده است. مهناز افشار همانطوری طلاق میگیرد که من آب میخورم. البته آب خوردن من کمی پیچیده تر است. چون معمولا آب در خانه نیست، باید بخرم و … .

وقتی کنش قهرمان فیلم بی معنی می­شود، تمام فیلم فرو میریزد، البته موضع کسانی که فیلم به نظرشان جالب می رسد را درک میکنم. بالاخره صبحت از خانه­ی خالی و مبادله­ی کلید و دی جی و فلان، در فیلم جذابیت خودش را دارد. یک زن تنها و … هم به همچنین. حتی خطابه­ی پایانی مهناز افشار برای پاکدل هم در نوع خودش بدک نبود، ولی خیلی کم بود، و خیلی هم دیر بود. بازگشت پاکدل هم به بی معنی شدن کل کنش مهناز افشار کمک شایان توجهی میکند.

 شاید به نظرتان برسد که خب این ویژگی فیلم­های هنری است و فلان. برای اینکه توضیح بدم اینطوری نیست برف روی کاج ها را با آبی کیشلوفسکی قیاس میکنم. ممکن است بگویید قیاس مع الفارغ است، بله هست. و منظورم اصلا این نیست که «برف روی کاج­ها» در سطح آبی است. ولی آبی همین داستان را تعریف میکند. یادتان هست؟ وقتی یک زن نرمال میفهمد شوهرش رابطه­ی عشقی دیگری دارد، مجبور است در مورد زندگیش تصمیم جدیدی بگیرد.

حالا فیلم هنری، و کند کیشلوفسکی را، که اصلا مورد علاقه­ی من نیست، از نظر رویدادهای تاثرانگیز با برف… مقایسه کنید. تصادف و مرگ خانواده، خودکشی، زنِ دومِ باردار، صحنه­ی خیانت، سمفونی ناتمام شوهر، و … . اینجا بحث در جزییات نیست، بحث درباره­ی دو شکل از تفکر است. یک طرز فکر که سعی میکند فیلمش را جذاب تر روایت کند، و یک تفکر که فکر میکند شیرین زبانی های صابر ابر و سیاه و سفید بودن برای جذابیت فیلم کافی است. قیاس بین آبی و برف را ادامه دهید، مخصوصا بخش تنهایی دو زن را؛ تفاوت­ها آشکار میشود. ممکن است کسی بگویید ای آقا، اثبات کردی آبی از برف روی کاج ها بهتر است؟ چشم نخوری. من اثبات نکردم چی از چی بهتر است. این بخش اول یادداشت طولانی شد. بپریم روی نکات جالب:

نکات جالب

–        مهناز افشار با اینکه معلم پیانوست در طول فیلم هرگز پیانو نمیزند. توقع من این بود که معلم پیانو اقلا یک صحنه برای بیان احساسش دست به پیانو بزند.

–        در دو صحنه شاگردهای مهناز افشار بدون نت در حال پیانو زدن هستند و در هیچ صحنه­ای او به کار شاگردانش توجهی نمی کند. به این ترتیب او بدون اینکه فیلم بخواهد یک معلم بی مسوولیت میشود. نهایت توجه مهناز این است که بگوید خوب نزدی دوباره بزن. خشن زدی لطیف بزن.او معلم خوبی نیست.

–        یک جای فیلم تاکید میشود که مهناز افشار قورمه سبزی نمی پزد، چون خانه بو میگیرد. آیا پیمان معادی عمدا این دیالوگ را نصب کرده است که رفتن پاکدل توجیهی داشته باشد؟ یا به طور ناخودآگاه زنی که شوهرش ترکش میکند را اینطور تصویر کرده است؟ و اصولا چرا ما باید با زنی که حرفی در این حد نامعقول میزند همراهی و همدردی کنیم؟ اقلا می­گفتی ماهی! بیچاره قورمه سبزی چه گناهی داشت؟

–        مهناز افشار با اولین مردی که بهش توجه میکند دوست میشود. یک پسر بی کار و بیعار با یک ون قراضه. یعنی زنی که شوهرش ترکش کرده بیشتر از این توانایی ندارد؟ به نظر شما از یک دندانپزشک جاافتاده، به دامن صابر ابر قد کوتاه افتادن نزول درجات نیست؟ فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه از مهناز افشار یک بازنده می سازد. پاکدل می تواند

–        فیلم بیش از حد شلوغ است و این شلوغی الکی است. شاید بیشتر از نصف صحنه­های فیلم الکی هستند و اضافه. هی آدم می آید و می رود و هیچ تاثیری هم ندارند.

–        اسم فیلم «برف روی کاج­ها» نه تنها معنای خاصی ندارد، اطلاعی از محتوای فیلم به ما نمی دهد، بلکه در فیلم هم حضوری ندارد. صرفا به نظر میرسد یک روز هم برفی آمده و چهارتا پلان گرفته اند.

–        صحنه­ی رانندگی یاد گرفتن مهناز افشار هم در نوع خودش جالب است. یک کلاژ ترمز جابه جا میکند، و ماشین را روشن میکند و خیالش راحت میشود که رانندگی یاد گرفته است. و …

 ….

 از این جور نکات بیشتر هم می تواند در مورد فیلم گفت ولی دیگر بس است.

.